سفارش تبلیغ
صبا ویژن
از محبوب ترینِ کارها نزد خداوند متعال، زیارت آرامگاه حسین علیه السلام است . [امام صادق علیه السلام]
پاییز 1386 - دوستی با خدا
  • پست الکترونیک
  • شناسنامه
  •  RSS 
  • پارسی بلاگ
  • پارسی یار
  • بچه ها سلام ، می خوام امروز داستان حضرت علی (ع) را براتون تعریف کنم.

    یکی بود یکی نبود.حضر علی (ع) امام اوّل ما توی شهر کوفه زندگی میکرد.هرروز برای فقیرها غذا می آورد.ولی مردم نمی دانستند که کی غذاهارو براشون می آره.حضرت علی (ع) خلی مهربون بود.بعضی از این آدمهای بد هم دشمنش بودند.یک شب که شب 19 ماه رمضان بودحضرت علی(ع) می خواستند به مسجد بروند.بچه هاشون گفتند میشه امشب به مسجدنروید؟حضرت علی (ع) گفتند:نه.وحرکت کردند.توی راه هم مرغابی ها جلوی حضرت علی (ع)را می گرفتندکه به مسجد نره.ولی حضرت علی(ع) به مسجد رفتند.وقتی که توی نماز به سجده رفتند ابن ملجم دشمن حضرت علی(ع) ،یک شمشیری درآورد وبه سرحضرت علی(ع) زد.وحضرت علی بعداز دو روز ،روز 21ماه رمضان شهید شدند.بعدهم بچه هاشون حضرت علی(ع) را دن کردند که اونجا الان اسمش نجف هست.

    خدا اواناییکه حضرت علی(ع) رو اذیت کردندلعنتشون کنه.



    محمدحجت عسکری ::: جمعه 86/9/30::: ساعت 4:13 عصر
    نظرات دیگران: نظر

    بچه ها بازم سلام .امروز می خوام داستان حضرت معصومه (ع) دختر امام کاظم (ع) وخواهر امام رضا  (ع) را براتون تعریف کنم.

    یکی بود یکی نبود.در یک روز حضرت معصومه که در مدینه زندگی می کرد ، تصمیم گرفت که به شهری که برادرش امام رضا (ع) زندگی می کرد برود واو را ببیند.چند تا از همراهانش هم با او آمدند.راه هم خیلی دور بود .چون می بایست به ایران بیاید وبه شهر مشهد برود وبرادرش را ببیند.خلاصه حرکت کردند وچند روزی در راه بودند .در راه حضرت معصومه (س) بیمار شدند وبرای همین به شهر قم که رسیدند دیگر نتوانستند به سفرشان  ادامه دهند.ودر قم ماندند ودر همانجا از دنیا رفتند .وهمانجا دفن شدند.

    بچه ها من چون در قم زندگی می کنم هرهفته با پدرومادرم به زیارت حضرت معصومه (س) می روم .جای شما خالی .ولی براتون دعا می کنم.



    محمدحجت عسکری ::: جمعه 86/9/23::: ساعت 2:23 عصر
    نظرات دیگران: نظر

                                                                              به نام خدا

                سلام بچه ها.حالتون خوبه...

      یکی بود یکی نبود .دریک منطقه ای پیامبری به نام ابراهیم خلیل الله زندگی میکرد .درآنجا پادشاهی به اسم نمرود هم زندگی میکرد.نمرود پادشاه خیلی بدی بود.یک روز ابراهیم به مردم فرمودند :ای مردم به بتها ایمان نیاورید بلکه به خدا ایمان داشته باشید.ولی مردم گوش نمی دادند وبت پرستی می کردند.در یک روز که مراسم جشنی در بیرون شهر برپا بود همه مردم رفتندولی ابراهیم نرفت.وبه جای این که به مراسم جشن برود تبرخود را برداشت وبه بتخانه رفت وبت هارا شکست وبعد تبر را روی دوش بت بزرگی گذاشت .وقتی مردم آمدند دیدندبتها شکسته شده .

    پادشاه دستور داد ابراهیم را گرفتند وبعد داخل آتش انداخت ولی آتش به امرخدا برای ابراهیم باغ گلی شد.ومردم فهمیدند که حق با ابراهیم است.سالها بعد هم پشه ای دربینی نمرود این پادشاه بدجنس رفت وپادشاه را کشت.
      بچه ها ببینید خدا چطورآدمهای خوب را دوست می داره وکمکشون می کنه ولی به آدمهای بد کمک نمی کنه وآنها رانابود می کنه. 

                                          تا داستان بعدی خدا حافظ.



    محمدحجت عسکری ::: جمعه 86/9/16::: ساعت 9:58 عصر
    نظرات دیگران: نظر

                   ضمن تشکر از خبرگزاری ایکنا (متن خبر را در وبلاگم می گذارم)

    یک‌شنبه 11 آذر 1386   11:24    شماره‌ خبر : 197020

    «دوستی با خدا»؛ وبلاگ کم‌سال‌ترین وبلاگ‌نویس قرآنی

    گروه وبلاگ: نوجوانی هشت ساله وبلاگی با عنوان «دوستی با خدا» را در سرویس‌دهنده وبلاگ پارسی‌بلاگ راه‌اندازی کرده‌است.

    به گزارش خبرگزاری قرآنی ایران(ایکنا)، کم‌سال‌ترین نویسنده وبلاگ قرآنی در وبلاگ «دوستی با خدا» داستان‌های پیامبران را به زبان کودکانه منتشر می‌کند.

    دوستی با خدا وبلاگ کم‌سال‌ترین بلاگر قرآنی

    «محمدحجت عسکری» بلاگر هشت ساله که وبلاگ خود را در پارسی‌بلاگ راه ‌انداخته‌است در رابطه با وبلاگش می‌نویسد: «محمد حجت عسکری پسر 8 ساله و کلاس دوم هستم. می‌خواهم برای شما از هر موضوعی که به آن علاقه دارم صحبت کنم.»

    «از همه مهمتر اینکه می‌خواهم از دوستیم با خدا صحبت کنم. همان خدایی که مهربان است، پدرم گفته هفته‌ای یک مرتبه هر چیزی را که خواستی بنویس تا وبلاگت را به‌روز کنم.»

    وی تاکنون دو داستان را با عنوان «داستان پیامبر با بچه‌ها» و «داستان حضرت نوح(ع)» در وبلاگ خود منتشر کرده‌است.

    زبان مناسب از مهمترین راه‌های برقرار ارتباط در فضای مجازی است. حضور این نوع وبلاگ‌ها به حضور بی‌خطر کوکان در فضای مجازی کمک خواهدکرد.


    وبلاگ دوستی با خدا را اینجا کلیک کنید!                لینک خبردرایکنا:  http://www.iqna.ir/fa/news_detail.php?ProdID=197020



    محمدحجت عسکری ::: دوشنبه 86/9/12::: ساعت 4:15 صبح
    نظرات دیگران: نظر

    به نام خدا     

           سلام بچه ها :

    امروز می خواهم درباره داستان حضرت نوح که ازبابام شنیدم براتون تعریف کنم.

    یکی بود یکی نبود.در یک منطقه زیبا، پیامبری به نام حضرت نوح زندگی می کرد.درآن منطقه مردم بسیار بدی هم زندگی می کردند.حضرت نوح یکروز به همه مردم آن منطقه گفت: ای مردم به خدا ایمان بیاورید. بعضی از مردم قبول کردندوبعضی از مردم به خداایمان نیاوردند.یک روز دیگر حضرت نوح به آنها گفت : ای مردم آنهایی که به خداوند ایمان نیاورند ومرا مسخره می کنند درهمین منطقه می مانند ویک باران بسیار شدیدی می بارد.وشما درآن باران وسیل غرق می شوید.وآنهایی که به خداوند ایمان آوردندغرق نمی شوند ونجات پیدا میکنند.یک روز دیگرخداوند به نوح فرمودند:ای نوح ، برو برای این مردم که به  من ایمان آورده اند کشتی بزرگی درست کن .وحیوانها را هم به داخل کشتی ببر.وحضرت نوح حیوانها ومردمی که ایمان آورده بودند را درآن کشتی سوارکرد.وبعد باران بسیار شدیدی باریدوسیل آمد ودریایی درست شد وآن مردمی که به خدا ایمان نیاوردندغرق شدند. ولی آنهایی که به خدا وپیامبری نوح ایمان آوردند نجات پیدا کردند.        پایان.

     



    محمدحجت عسکری ::: جمعه 86/9/9::: ساعت 10:33 صبح
    نظرات دیگران: نظر

    به نام خدا  

     

        سلام بچه ها، من می خوام امروز یک داستان قشنگی که از بابام شنیدم براتون تعریف کنم.

       یکی بود یکی نبود.روزی خیلی خوب پنج بچه در کوچه شان بازی می کردند .بچه ها در بازی خیلی قایم موشک بازی کردند.آنها در این بازی خسته شدند.وحوصله شان
       سررفته بود.ناگهان پیامبرما حضرت محمد (ص) در کوچه شان آمد .که برود به مسجد.بچه ها پیامبر را دیدند.بچه هاکه حوصله شان سر رفته بود به پیامبر گفتند .
       ای پیامبر بیا با ما بازی کن.یپامبر گفتند من کار دارم وباید به مسجد بروم وبرای مردم نماز بخوانم .

       بچه ها گفتند : نه ما نمی گذاریم وبیا با ما بازی کن .پیامبر وقتی اصرار بچه را دید .قبول کردند.وبا آنهامشغول بازی شد .سلمان یکی از یاران پیامبر وقتی دید پیامبر
        دیر کرده آمد دید پیامبر با بچه ها بازی می کند .

      پیامبر که سلمان را دید به او گفتند : برو به خانه من واز زهرا دخترم چند گردو بگیر وبیاور.

      سلمان رفت واز زهرا گردوها را گرفت وآورد .پیامبر هم به بچه ها گفت :بیایید با هم یک معامله ای بکنیم .شما گردوها را از من بگیرید وبشکنید وبخورید ومن هم به مسجد
         می روم .بچه ها هم قبول کردند .وقتی پیامبر به مسجد آمد بعد از نماز به مردم به شوخی  گفتند :امروز بچه های شما من را به چند گردو فروختند.

     

                                                                         بچه ها ببینید چه پیامبر مهربونی داریم .      پایان   



    محمدحجت عسکری ::: جمعه 86/9/2::: ساعت 5:14 عصر
    نظرات دیگران: نظر

      سلام من محمد حجت عسکری پسر 8 ساله وکلاس دوم هستم.می خوام براتون از هر چی که دوست داشتم حرف بزنم .
               از همه مهمتر می خوام از دوستیم با خدا بگم. همون که مهربونه...
              بابام گفته هفته ای یک مرتبه هرچی خواستی بنویس تا وبلاگتو به روز کنم.
                     پس فعلا خدا حافظ تا ببینم چی براتون بنو

                                



    محمدحجت عسکری ::: جمعه 86/8/25::: ساعت 1:26 عصر
    نظرات دیگران: نظر


    لیست کل یادداشت های این وبلاگ

    >> بازدیدهای وبلاگ <<
    بازدید امروز: 8
    بازدید دیروز: 17
    کل بازدید :154357

    >>اوقات شرعی <<

    >> درباره خودم <<

    >>آرشیو شده ها<<

    >>لوگوی وبلاگ من<<
    پاییز 1386 - دوستی با خدا

    >>لینک دوستان<<

    >>لوگوی دوستان<<

    >>اشتراک در خبرنامه<<
     

    >>طراح قالب<<